الی و زندگی

این وبلاگ آرشیو ندارد

کیلیک کنید !

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : الی ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳
تگ ها :


+++

امروز وقتی اومدیم خونه ... نزدیک افطار بود ...

سفره رو چیدم و بعد از افطار اومدم که نماز بخونم . وبلاگ سیندخت رو باز کردم که حزب هایی رو که باید بخونم ببینم !

بین نماز مغرب و عشا در حال قرآن خوندن ... از پشت بغلم کرد ...

داشت گریه میکرد ...

سرش رو گذاشت روی قرآن ...

گفتم :‌ پاشو قرآن رو خیس کردی ...

گفت : بزار خدا هم ببینه ... غلط کردم .. دستم بشکنه اگه دیگه بزنمت

الهام ! هیچ کس تو زندگیم به اندازه ی تو نمی تونه من رو تحقیر کنه ! تو نمیدونی وقتی تو پول میخوای و من ندارم یعنی چی !!!

پیشونیم رو بوسید و رفت ...

گفتم : من دوست ندارم توی این خونه زن بیاد !

دستش رو گذاشت روی چشمش و رفت ...

یادم رفته بود این رو بنویسم .. نوشتم که به قلبم تسکین بدم ... نوشتم که یادم باشه کنار قرآن چی گفت ...

دلم آرامش میخواد ...

  
نویسنده : الی ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢
تگ ها :


++

مامانم اینا عصری رفتن ... اومد ازم دلجویی کنه . بغلم کرد ...

پس زدمش و گفتم :‌ تو لیاقت زن پاک رو نداری ! تن ِ من واسه توحیفه ! برو با همون زنهای خیابونی بخواب !

مات نگاهم کرد !!!

گفت :‌ دیگه خیلی داری پر رو می شی ها !

چیزی واسه قایم کردن نداشتم ! تصمیم داشتم تمومش کنم !

گفتم : از من دیگه چیزی نخواه ! چیزی که زیاده واسه تو همون زنهای دیشبی اند !!!

خودش رو زد به اون راه و لباسم رو پاره کرد و دوباره کتکم زد ... دیگه جون نداشتم از خودم دفاع کنم... داد زدم: بزن ... نشستم که کتکم بزنه ... میخواستم ازش متنفر بشم...

بعدشم گفت :‌طلاقت میدم ! مهرت رو هم میدم ! فقط از زندگیم گم شو ...

همین و رفت بیرون ...

اومدم تو اتاق خواب و دوباره گریه کردم ... خدایا این قول و قرار ما نبود ...

دوباره برگشت خونه ! گفت :‌ میخوای تموم کنی ؟ گفتم :‌ آره ...

گفت باشه ... فردا با خاله اینا بریم شمال .. بعدش میزارمت خونه مامانت .. خودم همه کاراش رو میکنم . فقط بیا مهرت رو بگیر و امضا کن ...

صبح زود با خاله اش اینا  رفتیم شمال ! رسماً کاری به هم نداشتیم و یه جورایی انگار دو تامون فقط داشتیم فکر میکردیم ...

من که همه چیز رو کشتم توی همون دریایی که با هم عهد بسته بودیم ...

توی شمال دایی همسری زنگ زد به خواهرش و آدرس کلیدشون رو خواست و خاله هم آدرس رو داد !

بعدشم با عصبانیت با من درد و دل کرد که دختره ی ج.. ه ! دست از سر داداشم بر نمیداره . کافیه یکی از ما نباشیم خانوم باید مکانش به راه باشه !!!

من هیچی نگفتم ... فقط تو دلم به این شک افتادم که همسری اصرار داشت یکی از کلیدهای خونمون دست همین دایی باشه !!! تا در نبود ما به خونه سر بزنه ...

باری ...

اونقدر دلیل و بهونه واسه این دل بدبختم داشتم که این موضوع توش گم بود !

رفتم خونه ی مامانم ...

گلابتون تند و تند اس ام اس میداد ! یه چیزایی رو یادم مینداخت که تنم میلرزید .. الی خرگوشه و ... و ... ! البته من فقط خواننده ی اس ام اس همه تون بودم ! نه به تلفن جواب میدادم نه اس ام اس ...

سرم رو پای مامان بزرگم بود .. نازم میکرد . میگفت :‌حالا اگه بمیرم راحت میمیرم تو سر و سامون گرفتی ...

زنگ زدم به مامان دوستم اونجوری گفت ...

شبش همسری اس ام اس داد : خدا لعنتت کنه که بودنت یه درده نبودنت هزار درد !

هیچی جواب ندادم ...

نصفه شب زنگ زد و گریه میکرد !!! دلم بغلتو میخواد ...

گفتم :‌ چرا از همونایی که من جمکران بود نمیاری که جای من رو پر کنه ! میخندید! میگفت : احمقققق ! تو یعنی نمی دونی وقتی ما نیستیم دایی مریم رو میاره اینجااااا! گفتم : نههههههه باور نمی کنم توجیه نکن !

گفت :‌ تو این هفت سال مگه چیزی از من دیدی ؟!

گفتم:‌ همین داره منو می سوزونه !!! کاش می دیدم !!

گفت : روانی! من تن پاک تو رو با صد تا زن عوض نمی کنم !

قطع کردم ... دوباره گریه ام گرفت .. نمی دونستم باید چی کار کنم ...

اس ام اس داد : فردا بیام دنبالت ؟

زدم : آره ...

امروز اومد دنبالم و بردتم فروشگاه شهروند و کلی خرید کرد و برام گل خرید . تو ماشین دستامو می بوسید و ...

نمی دونمممممممممم

اومدم خونمون و حالا هم که رفته سرکار .......

  
نویسنده : الی ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱
تگ ها :


+

شب قرار بود بریم جمکران  . یه لیست از چیزایی که لازم داشتم نوشتم . نزدیک عصر همسری خوابیده بود . رفتم پیشش و گفتم من تا دو - سه ساعت دیگه میرم . بهم پول میدی ؟ چیزایی رو که میخوام + میوه برام بخر و بعد برو سرکار !!!

گفت از جیبم پول بردار !

توی جیبش فقط ۴ هزار و خورده ای پول بود‌!

گفتم پول نیست !

گفت : مگه خودت نداری ؟!

با تعجب گفتم :‌ مگه به من پول دادی که حالا من داشته باشم ! یعنی چی پول ندارم! مگه فردا مامانم اینا نمیان ؟! یه دونه میوه نداریم !!! هیچی تو یخچال نیست !

گفت : چرا زودتر نگفتی من از بانک بردارم !!!

- من چند روزه دارم میگم چهارشنبه مامانم اینا میان! تو نمی دونی ؟؟؟ یعنی اگه مادر خودتم بود ! میگفتی زودتر می گفتی؟؟؟

همین حرف من باعث شد از خواب بلند شه !

داد زد : باز همه چی رو قاطی کردی ؟! تو نمی بینی من ندارم ؟؟؟

شوکه شده بودم ! خودتون دیدید که چه قدر ذوق داشتم ؟ دیدید مگه نه ؟

گفتم : قاطی نمی کنم ! من الان ۵ هزار تومن هم تو کیفم نیست که بدم به کاروان واسه رفتن !!!

رفت جیبش رو ریخت بیرون و گفت : دار و ندار من همینه !!!

سر درد بدی گرفته بودم ! مادر من ... از راه دور ... هیچیییییییی نبود تو خونه !

هم ساعت ١٠ باید می رفت سرکار تا ۶ صبح ! از ۶ هم تا ساعت ٢ باید می موند ! مامانم اینا هم قرار بود ساعت ١٠ صبح بیان !!!

گفتم : بگو به جون من که نداری ! یا داری سر به سرم میزاری !

گفت : عجب خری هستی ! میگم ندارم می فهمی ؟!

بغض گلوم رو گرفته بود ! داد زدم : داری واسه تولد داداشت ۵٠ تومن بدی ! داری شب عروسی خواهرت ۶٠ هزار تومن میوه و تنقلات واسه یخچالش بخری که خالی نباشه ! داری ١۵٠ تومن بندازی واسه عروسیشون ! داری ١٠٠ هزار شاباش بدی ! داری تمام سکه واسه پاتختیش بخری ...

چشمامو بسته بودم و با گریه اینا رو میگفتم که یه دونه زد تو گوشم !

گفتم : زدی ؟ مگه نگفته بودی دیگه نمیزنم ! من ِ خر همون شب عروسیم که از کتک تموم بدنم رو کبود کرده بودی باید تموم میکردم ! همون روز عروسی تو اتاق عقد وقتی همه رفتن بیرون جای بوس کردن زدی تو دهنم باید تموم میکردم ...

وحشیانه میزد توی سرم و میگفت :‌خفه شو ! این قدر عذابم نده ...

بریده بودم ! من کم واسه خانواده ی اون نزاشته بودم ! از روز قبل همه چیز برای اومدنشون آماده بود ...

با مشت میزدم تو سینه اش و می گفتم : ازت بدم میاد ! ازت متنفرم که با لگد من رو از اتاق خواب انداخت بیرون و گفت : برو گم شو ..

مانتوم رو پوشیدم و گفتم معلومه که میرم !!!

نیومد دنبالم .. تا جلوی در رفتم پاهام لرزید ! برگشتم بالا که خاله اش زنگ زد میایم دنبالت بریم ...

تو دلم گفتم من که جایی رو ندارم میرم پیش آقام ...

شب تلخی بود توی جمکران .. به همه اس ام اس دادم که هم نوا با دعای توسل به یادتون هستم ... زجه میزدم ..

ساعت دو برگشتیم خونه !

هر چی خونه و یخچال رو گشتم اثری از میوه نبود و رفته بود سرکار !

شوهر من رو بکشی تنها روی تخت نمی خوابه !!! همیشه کنار تلوزیون یا روی کاناپه !

وقتی وارد خونه شدم یه حس بدی داشتم ...

تخت به هم ریخته بود‌! چای ساز با چای دم کشیده روی اپن بود ...

به دلم بد راه ندادم ...

تصمیم گرفتم خونه رو مرتب کنم و صبح زود بیدار شم غذاها رو بزارم !

در حال تمیز کردن دستشویی خواستم سطل رو خالی کنم که متوجه یه چیزی شدم که با یه عالمه دستمال مچاله شده بود ...

فکر میکنید چی دیدم ؟ یه کا*ندوم استفاده شده ...

همون جا توی دستشویی عق زدم !!!

توی دستشویی زانوهام روبغل کردم و گریه کردم ...

اومدم تخت رو کنار زدم بوی عطر هنوزم مونده بود ... لوازم آرایشهام به هم ریخته بود . از کرم استفاده شده بود ...

نصفه شبی داد میزدم :‌ امام زمان دستت درد نکنه ...

کم اوردم ... دوباره زبونم گرفت و نصف بدنم خواب رفت ... سردرد و تهوع ...

خودم رو با سیلی میزدم که داری خواب می بینی بیدار شو ... بیدار شو ...

احساس کردم دارم سکته میکنم . زبونم توی دهنم سر شده بود . به زور خودم رو به قرص ها رسوندم و خوابیدم ...

از سرما بیدار شدم ... ساعت ١٠ صبح بود !!!!!!!

دست و صورت نشسته رفتم بیرون و میوه خریدم . اومدم خونه رو مرتب کردم و دستشویی رو تمیز کردم که زنگ رو زدن ...

به مامانم گفتم :‌حالم بده ! پریود شدم !!!

الهی بمیرم برات مامان . خودش ماکارانی گذاشت . میوه اورد ... آشپزخونه رو دستمال میکشید . گاز رو پاک میکرد ...

کم اوردم ادامه اش رو بعداً می نویسم ...

من خونمون هستم. نگران نباشید.

  
نویسنده : الی ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱
تگ ها :